همهی ماجراها از یک «بریم؟» شروع نمیشن؛ بعضیهاشون از باز کردن زیپ یک کولهپشتی شروع میشن.
کتابم رو میذارم توی کوله پشتی، دفترم رو کنارش جا میدم، یه خودکار هم گوشهای پیدا میکنه برای خودش و تمام؛ آمادهام. آمادهی کتابفروشی، کافه، پارک، دانشگاه، سفر کوتاه یا حتی یک پیادهروی بیهدف که معلوم نیست آخرش سر از کجا درمیاره.
من کولهپشتی رو بیشتر از یه وسیله برای حمل وسایل میبینم. یه جور همراهه؛ چیزی که وقتی از خونه میزنم بیرون، بخشی از دنیای کوچیک خودم رو هم با خودم میبرم. مخصوصاً وقتی پای کوله پشتی فانتزی وسط باشه، انگار قرار نیست فقط وسایلت رو حمل کنی؛ یه تکه از سلیقه و حالوهوات هم همراهته.
گاهی داخلش یک کتابه و یک دفتر خالی که هنوز نمیدونم قرارِ توش چی بنویسم. گاهی پر از خردهریزهایی میشه که هیچکدوم به تنهایی مهم نیستن، ولی بهنوعی همهشون باید با من بیان!
و البته برای منی که معمولاً کتاب همراهمه، داشتن یک کوله پشتی برای کتاب خیلی فرق ایجاد میکنه. کتاب دیگه مجبور نیست گوشهی کیف بین وسایل مچاله بشه یا لبههاش توی رفتوآمدها آسیب ببینه.
شاید قشنگترین قسمت ماجرا همین باشه؛ اینکه هر چیزی که دوستش داری، یک جای مشخص برای خودش داشته باشه و تو فقط زیپ رو ببندی و راه بیفتی.
بعضی کوله پشتیها برای مدرسه و دانشگاه ساخته شدن، بعضیها برای سفر و بعضیها برای روزهایی که قرار نیست مقصد مشخصی داشته باشن. این یکی را میشود گذاشت وسط زندگی روزمره؛ همان جایی که کتاب، دفتر، ایدههای نصفهنیمه و چندتا رؤیای کوچک همیشه با آدم همراهند.