گاهی یک برگهی سفید، زیادی ساکت به نظر میرسه.
نه خانهای روی آن هست، نه درختی، نه خورشیدی که گوشهی آسمان جا خوش کرده باشد. فقط یک سفیدی بزرگ که منتظر است یکی بالاخره شروع کند.
اینجاست که مداد شمعی و پاستل وارد ماجرا میشن.
اول شاید فقط یک خط بکشیم. بعد یک دایره که قرار بوده خورشید باشد، اما وسط نقاشی تبدیل میشود به یک چیز کاملاً ناشناخته! بعد چندتا ابر، یک خانه، یک درخت و احتمالاً موجودی عجیب که هیچکس جز خود نقاش نمیداند چیست.
رنگها همینطور یکییکی از جعبه بیرون میآیند و کمکم آن صفحهی سفید دیگر شبیه قبل نیست.
کار با مداد شمعی برای من یادآور همان نقاشیهای بیدغدغهای است که قرار نیست حتماً شبیه چیزی در دنیای واقعی باشند. میشود رنگ آسمان را صورتی کرد، درخت را آبی کشید و برای یک گربه بال گذاشت؛ چون در دنیای نقاشی، کسی قرار نیست بگوید «این که اینطوری نیست!»
در کنارش پاستل هم رنگها را نرمتر و خیالانگیزتر وارد صفحه میکند و دست آدم را برای بازی با رنگها باز میگذارد.
شاید قشنگترین قسمت نقاشی همین باشد؛ اینکه از یک صفحهی خالی شروع کنی و چند دقیقه بعد، جلویت یک دنیای کوچک ساخته شده باشد.
دنیایی که شاید فقط یک خانه و چند درخت داشته باشد، شاید پر از ستاره و اژدها باشد، یا شاید اصلاً هیچکدام از اینها نباشد.
مهم نیست.
فقط یک کاغذ بردار، مداد شمعی و پاستل را کنار دستت بگذار و ببین امروز خیالت قرار است چه چیزی بکشد.